آه، گوشواره هایت
کاش آن حلقه بودم
که نرمی گوش تو را گزیده است
تا یک-نفس
عاشقانه های جهان را
زمزمه کنم.
۲۰/۷/۸۸ قزوین
بی وقفه گام بر می دارم
حسابشان از دستانم فرار می کنند در پیچا پیچ کوچه ها
همه از نگاه من هراسان
گوجه های لهیده را می خرم
بی هیچ گله
گوجه هایی لهیده
چون رشته های پیچ در پیچ مغزم
له شده زیر پای همه دردها
بغض می کنم
این را هم چون دیگری با سیگار فیلتر قرمز دود می کنم
و به کام می کشم
سیگار از پس سیگار
زبانم تلخ می شود
مهم نیست
سردم می شود
فراموش می کنم
من خداوندگار همهی پیاده رو های همه شهر هاهستم
گام بر می دارم، گام بر می دارم، گ.......ام بر می دارم...
گامی به سوی هیچ، گامی سنگینتر به سوی پوچ
و تنها
خیال آن رشته از گیسوانت
که از کنار هلال گگوش
به سمت گونه ات پیچ خورده
گام هایم را توان می بخشد
آنقدر می روم، آنقدر می روم
که زیر کفشهای فرسوده ام له شوم
خسته با لرز
به خانه می روم
خانه ای بی حضور ت
با وجود همه یادهای تو
همه عطرهای تو
همه نگاه های تو
شام، اگر باشد یا نه
و خوابی، اگر خوابی
فردا هم کوچه ها گام های مرا به انتظار نشسته اند.
۲۰/۷/۸۸ قزوین
-آن سان كه پدرم گفته بود-
دانه ي گندمي بودم
كه به دست سنگ ها سپرديم؛
نان گرمي شدم
تاكودكي سير شود از آن.
كودكي شدم
كه در آرزوي پرواز با كبوترها قدم برمي داشت
كبوتري شدم تا از دهانت جرعه آبي بنوشم
- آن گونه كه بامداد سروده بود-
خواستم تا مردي شوم، شدم
آن بوسه را برداشتم،
آهي كشيدم، روحم به راه تو پركشيد.
زندگی جدیدی پیش رو دارم. باید بهتر از قبل بشم، باید دلتنگی ها رو تاب بیارم. با علی و هدایت و زکریا برای خونه ی جدیدمون برنامه داریم. میشه لحظات به یاد موندنی داشته باشیم با نوستالژیهای زیاد. موسیقی، چای داغ تو سرمای همدان، سیگار بهمن، شعر و کتاب، عکاسی. باید خوب به درسم برسم، به معماری. می خوام کار کنم. میخوام خوب باشم.
به قول سید علی صالحی:
حال همه ی ما خوب است
اما تو
باور مکن...
هر آنچه که باید.
کافی است تا عینک آفتابیت را برداری
و به عمق مردمک چشمانت
خیره شوی.
آنگاه جمع می شوی
در یکی قطره ی اشک،
می لغزی بر کویر گونه ات.
و از پرتگاه صورت تا زمین
برای تو فرصتی است
تا سقوط را احساس کنی.
می گریزم از ناله باد
به آن سو که نیاید
صدای ماتم و فریاد
ز شهری که در آن
مردمانش هیچ ندارند با من گوش
میگریزم تا به آنجا
که کو چک کلبه ای باشد
حریمی از برای درد
لیکن این درد نه از بیرون به من نازل
که اندوه قلبم
سوزش از آهی است
که مادر بر سر خالی سفره ی هیچ
می کند آواز.
هر غروب تنها از خوابگاه می زنم بیرون. تو این شهر یخ زده پرسه می زنم و سیگارم تنها همدم تنهاییم می شه. کافه سرپاییه خوب اینجا هم که تو این چند روز برفی بسته بوده و حسرت یه اسپرسوی داغ رو به دلم گذاشته. تنها راه می رم، راه می رم...اونقدر می رم تا پاهام از سرما بی حس می شن، موهای صورتم مثل فیلمهای روسی از یخ سفید می شه. اونوقت بر می گردم به خوابگاه سرد و دلگیرم و چند ساعتی به حرفهای بچه های ساده دل و الکی خوش گوش میدم. همه که خوابیدن، چای و سیگارم رو بر میدارم و می رم تو اتاقک روی پشت بام. اگه واکمنم شارژ داشته باشه ساعتها به موزیک گوش میدم. خواب که فشار آورد می رم تو تخت و خسته گی زود بیهوش می شم.
دلم برای کافه۶۰ تنگ شده. برای حنیف و سامان. برای کتابخونه ی کوچیکش و صندلی های لهستانیش. برای دوستهای خوبی که اونجا پیدا کردم. دلم برای کافه روسا هم تنگ شده، برای کوروش و اسپرسوهای عالیش.
اینجا تنهام و منتظر و دلتنگی هام که گاهی شیرینن و گاهی تلخ...تلخ مثل یه فنجون اسپرسو.
خیلی وقت که می خوام بنویسم ولی فرصتش رو نداشتم. شاید امشب بنویسم.
